http://s2.picofile.com/file/7940450749/p_0005.jpg

پایگاه اینترنتی به سوی ظهور 100خاطره از شهید مهدی زین الدین جمع آوری کرده است.

1- پسرک کيفش را انداخته روي دوشش. کفش ها را هم پايش کرده . مادر دولا مي شود که بند کفش را بندد. پاهاي کوچک ، يک قدم عقب مي روند. انگشت هاي کوچک گره شلي به بند ها مي زنند و پسرک مي دود از در بيرون.

2- توي ظل گرماي تابستان، بچه هاي محل سه تا تيم شده اند. توي کوچه ي هجده متري . تيم مهدي يک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها مي ريزد. چيزي نمانده ببازند. اوت آخر است . مادر مي آيد روي تراس مهدي! آقا مهدي!براي ناهار نون نداريم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگير. توپ زير پايش مي ايستد. بجه ها منتظرند. توپ را مي اندازد طرفشان و مي دود سر کوچه .

3- نماينده ي حزب رستاخيز مي آيد توي دبيرستان . با يک دفتر بزرگ سياه . همه ي بچه ها بايد اسم بنويسند. چون و چرا هم ندارد. ليست را که مي گذارند جلوي مدير ، جاي يک نفر خالي است ؛ شاگرد اول مدرسه . اخراجش که مي کنند ، مجبور مي شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد ، فقط همان دبيرستان رشته ي رياضي داشت. رفت تجربي.